فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

784

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

آذوقه داد و سير نمود . المَجْد - مص ، مصدر است ، - ج امْجاد : عزت و بزرگى و شرف ، زمين بلند و مرتفع مانند ( النجد ) . المُجِدّ - [ جدّ ] : كوشا و ساعي . المِجْدَاب - ج مَجَادِب [ جدب ] من الأراضي : زمين غير قابل كشت . المِجْدَاح - [ جدح ] : كنار دريا . المِجْدَار - [ جدر ] : آنچه كه در كشتزارها براى راندن پرندگان و جانوران نصب كنند . و در زبان متداول به آن ( الفَزّاعة ) گويند . المِجْدَاف - ج مَجَادِيف [ جدف ] : پاروى قايق ؛ « مِجْدَافا الطَّير » : دو بال پرنده . المِجْدَال - [ جدل ] : كسى كه بسيار جدال و مشاجره كند ، - ج مَجَاديل : در زبان متداول بر آنچه كه سفت شود مانند پياز و غيره اطلاق مىشود . المِجْدَح - [ جدح ] : ابزارى كه با آن آرد خمير كنند ، - ( فك ) : نام ستاره ايست در آسمان . المُجَدَّد - [ جدّ ] : مبتكر ، اصلاح كننده . المُجَدَّر - [ جدر ] ( طب ) : بيمار آبله . المَجْدَرَة - [ جدر ] : شايسته ؛ « انَّه مَجْدَرَةٌ لأَنْ يَفْعَل كذا » : او شايستهء چنين كارى است . اين كلمه براى مذكر و مؤنث و مفرد و جمع يكسان به كار مىرود ؛ « أرضٌ مَجْدَرَةٌ » : جائى كه بيمارى آبله شيوع دارد . المُجَدَّرَة - [ جدر ] ( طب ) : مؤنث ( المُجَدَّر ) است ، - ( ط ) : غذائى كه از عدس و برنج و ماش تهيه مىشود و در آن دانه‌هاى عدس و ماش بر روى غذا آشكارند به شكل دانه‌هاى آبله . المِجْدَع - [ جدع ] : ابزار بريدن عضو . المِجْدَل - [ جدل ] : كسى كه بسيار جدال و مناقشه كند ، گروهى از مردم . المَجْدُوب - [ جدب ] : جا و سرزمين خشك و باير ، و در زبان متداول به معناى ابله است . المَجْدُور - [ جدر ] : لاغر و كم گوشت ، بيمار آبله . المَجْدُوف - [ جدف ] : بريده شده ، كوتاه ؛ « رَجُلٌ مَجْدُوفُ اليدِ » : كسى كه دست او كوتاه يا بريده شده است ؛ « هو مَجْدُوف الإزارِ او القميص » لباس او كوتاه است . المَجْدُول - [ جدل ] : بافته شدهء محكم . المِجْذَاف - [ جذف ] : مرادف ( المِجْداف ) و به معناى پارو است . المِجْذَام - [ جذم ] : كسى كه در كارها قاطعيت داشته باشد ، كسى كه رأى بپايان رسانيدن كارى بدهد ، كسى كه دوستى خود را بسرعت قطع كند . المِجْذَامَة - [ جذم ] : مرادف ( المِجْذَام ) است . المُجَذَّم - [ جذم ] : كسى كه به بيمارى جذام مبتلاست . المَجْذُوب - ج مَجَاذِيب [ جذب ] : كسى كه اختلال عقل دارد . المَجْذُور - [ جذر ] ( ع ح ) : در علم حساب به معناى عددى است كه از حاصل ضرب در خود بدست مىآيد مثلا يكصد مجذور ده مىباشد . المَجْذُوم - [ جذم ] : كسى كه به بيمارى جذام گرفتار است . مَجَرَ - - مَجْراً : تشنه شد . مَجِرَ - - مَجَراً من الماءِ و نحوه : آب زياد نوشيد ولى سيراب نشد ، - تِ الشاةُ : جنين در شكم گوسفند آبستن بزرگ شد و گوسفند سنگين و لاغر شد بطوريكه قدرت برخاستن نداشت . المَجْر - ارتش انبوه و بزرگ ، بسيار از هر چيزى ، جنين در شكم ماده شتر يا گوسفند ، خريدن جنين كه در شكم ماده شتر يا گوسفند است ، باقيمانده و ربا ، قمار ، خِرد . المَجَر - مص ، اسم است از ( مَجِرَتِ الشّاة ) يعنى جنين گوسفند بزرگ شد ، مردم كشور مجارستان ، نوعى سكه طلا ويژهء مجارستان . المَجَرّ - [ جَرّ ] : مجراى آب ، چوبى كه ميان دو ديوار نصب كنند . المَجْرَى - ج مَجَارٍ [ جري ] : راه آب ، راه چاه و فاضل آب ، لولهء آب ؛ « الْمجرى الكهربائى » : جريان برق ، حالت و چگونگى چيزى ؛ « مجرى الأمور » : مجراى كار ؛ « مَجْرى الحياة » : مجراى زندگى ، رهگذر ؛ « مجرى الشّمس » : حركت خورشيد ؛ « مَجْرى البول » آلت نره مرد ؛ « مجرى الهواء » جهت جريان هوا ؛ « اخَذَ مَجْراه » به سير و حركت خود ادامه داد ؛ « مَجَاري التنفس » : جهاز تنفس . المُجَرَّب - [ جرب ] : آزمايش شده ، ورزيده ، تعليم ديده ، خبره ، امتحان شده ، « دراهم مُجَرَّبَة » : پولهاى وزن شده . المُجَرَّب - [ جرب ] : آزمايش كننده ، امتحان گيرنده . المَجْرَة - [ مجر ] : « شاةٌ مَجْرَةٌ » : گوسفندى كه در اثر آبستن بودن لاغر شده است . المَجَرَّة - [ جرّ ] ( فك ) : در علم فلك عبارت است از تعداد بسيارى ستاره كه در گوشه اى از آسمان با چشم ديده نمىشوند و مانند يك قطعه سفيد مىباشند كه آنها را ( دَرْب التبَّانة ) گويند ، كهكشان . المِجْرَد - ج مَجَارِد [ جرد ] : دستگاه پنبه پاك كنى ، مسواك دندان ، سيل ، ابزار پوست كندن چيزى . المُجَرَّد - [ جرد ] : اسم مفعول است ، لخت ، هر چيز خالص ، چيز آميخته نشده ، منزه ، مطلق ، معنوى بر خلاف محسوس ، - مِنْ يا عَنْ « : آزاد شده از . . . ؛ » بمجرّد كذا « تعبيرى است به معناى فقط و تنها ؛ » بمجرّد فعله « : به مجرد اينكه . . . المُجَرَّدَة - [ جرد ] : مؤنث ( المُجَرَّدَ ) است ؛ « بِالعين المُجَرَّدة » با چشم تنها . المُجَرَّس - [ جرس ] : كسى كه تجربهء زندگى دارد . المَجْرَف - ج مَجَارِف [ جرف ] : سيل . المِجْرَف - [ جرف ] : بيل .